«شرایط اجازه نمیدهد»: وقتی کلاس شلوغ، هوای گرم، و مدیر بیتوجه، دشمن فن بیان معلم میشوند
. داستان یک معلم که کلاسش اجازه نمیداد
در یکی از مدارس دولتی جنوب تهران، خانم رحیمی معلم فارسی بود. ۱۲ سال سابقه. تابستان همان سال، دوره فشرده فن بیان رفته بود. با خودش عهد کرده بود امسال تدریسش را متحول کند. جزوههای دوره را چند بار مرور کرده بود. تکنیکهای لحن، مکث، زبان بدن را تمرین کرده بود.
صبح روز اول مهر، با کلی امید وارد مدرسه شد. کلاساش طبقه سوم بود، اتاقی که قبلاً انبار بوده و تبدیل به کلاس کرده بودند. ابعادش به سختی به ۲۰ متر میرسید. ۳۷ دانشآموز در ۶ ردیف، آنقدر به هم چسبیده بودند که برای رفتن پشت تخته، مجبور بود تنه بزند به میزها.
هوا گرم بود. پنجرهها را باز کرد، اما صدای بساط دستفروشهای پیادهرو، مستقیم میآمد توی کلاس. بوی نان و کبابی از پایین ساختمان، با بوی گچ و عرق بچهها قاطی شده بود. تخته سیاه آنقدر خطخطی بود که نوشته قبلی را با چشم غیرمسلح میشد خواند.
نشست پای تخته. نگاهش به ردیف آخر افتاد. دانشآموزان آنجا، از پشت سر بقیه، هیچ چیز تخته را نمیدیدند. بعضیها دفتر نداشتند. چند نفر با هم یک کتاب را نگاه میکردند. یکی از پشت، بلند گفت: «خانم، نمیبینیم.»
سعی کرد با لحن شمرده و رسا صحبت کند. اما چند نفر از ردیف جلو، با صدای بلند با هم حرف میزدند. یکی داشت با خودکار روی میز نقاشی میکشید. هیچ کس گوش نمیداد. نه به خاطر اینکه نمیخواستند. به خاطر اینکه فضا اجازه نمیداد. شلوغ بود، گرم بود، صدای بیرون میآمد، بچههای ردیف آخر چیزی نمیدیدند.
تا ظهر، عرق از صورتش چکه میکرد. صدا نکرده بود. بلکه داد زده بود. تمام تکنیکهای تابستان، یک جلسه بیشتر دوام نیاورد.
بعد از مدرسه، در حیاط نشست و فکر کرد. تقصیر من نبود. سیستم نبود، امکانات نبود، هیچکس نبود. اما فردا باز هم باید برود سر کلاس.
: شکاف محیطی یعنی همین!
نه اینکه نمیدانی، نه اینکه نمیتوانی، نه اینکه نمیخواهی. محیط به تو اجازه نمیدهد. مثل کسی که میداند شنا کند، اما آب دریا آنقدر مواج است که هر تلاشی را بینتیجه میکند.
در مدارس ایران، موانع محیطی به چهار دسته تقسیم میشوند:
دسته اول: فضای فیزیکی
کلاس تنگ، میزهای چسبیده به هم، گرمای زیاد در تابستان، سرمای شدید در زمستان، تختههای خطخطی، نور کم، صداهای مزاحم از بیرون.
دسته دوم: تعداد دانشآموزان
کلاس ۳۰ نفره قابل مدیریت است. کلاس ۴۰ یا ۴۵ نفره، جای هیچ تکنیکی نیست. شما نمیتوانید با ۴۰ نفر ارتباط چشمی برقرار کنید، نمیتوانید به همه برسید، نمیتوانید صدایتان را به همه برسانید.
دسته سوم: مدیریت و همکاران
مدیری که به جای حمایت، فقط بخشنامه میدهد. همکاری که همکارش را تخریب میکند. سیستمی که هر سال قوانینش را عوض میکند. همه اینها انرژی میگیرند.
دسته چهارم: اولیا و جامعه
والدینی که نمیآیند جلسه، اگر هم بیایند، فقط شکایت میکنند. جامعهای که معلم را پایینتر از خودش میبیند. دانشآموزی که از خانه میشنود: «فلانی معلم است، نه چیز مهمی.»
.: سه راهکار واقعی (شدنی، در همین شرایط)
راهکار اول: جای ایستادن را عوض کن (و ردیف آخر را نجات بده)
اگر کلاس کوچک است و ردیف آخر چیزی نمیبیند، خودت را توی یک نقطه حبس نکن. حرکت کن. بین ردیفها راه برو، نزدیک ردیف آخر برو، چند قدم آنجا بایست و حرف بزن. نه فقط برای دیده شدن، برای اینکه بدانند تو برایشان ارزش قائلی.
یک مثال واقعی: معلمی که من میشناختم، در یک کلاس ۴۳ نفره، هر روز یک ردیف را انتخاب میکرد و ۱۰ دقیقه از وقت کلاس را میرفت و کنار همان ردیف میایستاد و درس میداد. نتیجه؟ دانشآموزان آن ردیف، بیشتر از بقیه گوش میدادند. چون حس میکردند دیده میشوند.
کاری که امروز میتوانید بکنید: صبح فردا، ۵ دقیقه از کلاس را کنار ردیف آخر بایستید. با آنها حرف بزنید، نه با تخته. خواهید دید که آنها بیشتر از همیشه گوش میدهند. چون کسی تا حالا این کار را برایشان نکرده.
راهکار دوم: صدای مزاحم را با سکوت شکست بده
وقتی صداهای بیرون، یا همهمه دانشآموزان، اجازه نمیدهد کسی صدایتان را بشنود، فریاد نزنید. نمیخواهید برنده مسابقه بلندی صدا باشید. سکوت کنید. بایستید، نگاه کنید، هیچ کاری نکنید. ده ثانیه صبر کنید. وقتی سکوت میکنید، کسی که قبلاً سر و صدا میکرد، میفهمد «اینجا اتفاقی افتاده». نگاه میکند تا ببیند چه خبر است. این یعنی شما کنترل را پس گرفتید، بدون اینکه یک کلمه حرف بزنید.
یک مثال واقعی: معلمی بود در یکی از مدارس حاشیه شهر، سر کلاسِ شلوغ، وقتی همه سر و صدا میکردند، ناگهان بست دفترش را محکم بست. صدا همه را به خودش آورد. بعد با آرامش گفت: «هر وقت آماده بودید، ادامه میدهم.» نیم دقیقه بعد، کلاس ساکت شده بود.
کاری که امروز میتوانید بکنید:
09:50
دفعه بعد که صدای بیرون یا همهمه کلاس بلند شد، به جای اینکه بلندتر حرف بزنید، بایستید. دست روی تخته بگذارید. نگاه کنید. صبر کنید. سکوت را تجربه کنید.
راهکار سوم: از مدیر، یک کار کوچک بخواهید (نه یک کمک بزرگ)
گلایه کردن از مدیر، هیچ فایدهای ندارد. اما یک درخواست کوچک، شاید جواب بدهد. مثلاً نگویید: «کلاس ما خیلی گرم است، سیستم تهویه بگذارید.» (چون ممکن است بودجه نداشته باشد.) بگویید: «اگر اجازه بدهید یک پنکه کوچک از خانه بیاورم، خیلی بهتر میتوانم تدریس کنم.» درخواست عملی، ساده، شدنی.
یا نگویید: «ردیف آخر تخته را نمیبینند، کلاس را عوض کنید.» بگویید: «اگر یکبار در هفته، ۱۰ دقیقه اول کلاس، ردیفها را جابهجا کنیم، همه بچهها فرصت دیدن تخته را پیدا میکنند. اجازه میدهید امتحان کنم؟»
مدیر، اگر پیشنهاد عملی ببینید، ممکن است بپذیرد. حتی اگر نپذیرد، شما تلاش کردهاید.
یک مثال واقعی: یکی از معلمها از مدیر خواست که هفتهای یک روز، کلاس ریاضی را در حیاط برگزار کند تا هوای تازه بخورند. مدیر قبول کرد. آن روزها، بچهها بیشتر گوش میدادند.
:: حرف آخر
همه چیز دست شما نیست. کلاس کوچک نیست، تعداد دانشآموزان کم نمیشود، مدیر عوض نمیشود. خیلی از موانع محیطی، از حیطه اختیار شما خارج است. اما بعضی چیزها دست خودتان است:
– انتخاب اینکه کجای کلاس بایستید.
– اینکه سکوت کنید یا فریاد بزنید.
– اینکه یک درخواست عملی از مدیر داشته باشید یا فقط گلایه کنید.
– اینکه با یکی دو دانشآموز ردیف آخر ارتباط بگیرید، حتی اگر همه را نمیتوانید.
شما نمیتوانید دریا را مواج ببینید و پارو نزنید. پارو بزنید، حتی اگر آرام، همین! کافی است که غرق نشوید.سپس نوشتن را شروع نمایید!
سلام، این یک دیدگاه است.
برای شروع مدیریت، ویرایش و پاک کردن دیدگاهها، لطفا بخش دیدگاهها در پیشخوان را ببینید.
تصاویر نویسندگان دیدگاه از Gravatar گرفته میشود.