آنکس که نداند و نداند که نداند…


سه باور اشتباه معلمان درباره فن بیان که صدایشان را خفه می‌کند.

داستان یک معلم با ۲۲ سال سابقه

سال ۱۳۹۸، در یک مرکز آموزشی واقع در تهران، کارگاهی برگزار شد برای جمعی از معلمان با سابقه. یکی از شرکت‌کنندگان، آقای رضایی، معلم ۴۸ ساله‌ای بود که ۲۲ سال از عمرش را پای تخته سیاه گذرانده بود.
او در ابتدای جلسه رو به مدرس کارگاه گفت: «من نیازی به یادگیری ندارم، اما مدیر مدرسه اصرار کرد بیایم. »
مدرس بدون اینکه ناراحت شود، از او خواست یک جمله ساده را سه بار تکرار کند: «لطفاً کتاب‌هایتان را باز کنید.» یک بار با لحن خبری، یک بار با لحن خواهش‌آمیز، و یک بار با لحن دستوری.
آقای رضایی هر سه جمله را دقیقاً به یک شکل ادا کرد. خشک، بی‌احساس، و با لحنی که انگار از روی کاغذ می‌خواند.
سپس صدایش ضبط و پخش شد. او ابتدا متوجه نشد صدا مال خودش است. به همکار کناری‌اش گفت: «این صدا مال یک معلم خسته است. حتماً سال‌هاست فشار کار را تحمل می‌کند.»
وقتی فهمید صدا از خودش است، چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: «۲۲ سال… ۲۲ سال این شکلی حرف زدم؟ پس حق داشتند بچه‌ها همیشه بخوابند. »
آن روز، آقای رضایی فهمید چیزی را که ۲۲ سال نمی‌دانست: او نه تنها فن بیان بلد نبود، بلکه از ندانستن خود نیز آگاه نبود.

سه باوری که معلمان را در توهم نگه می‌دارد.

۱. فن بیان ذاتی است. یا داری یا نداری
این باور ریشه در این تصور دارد که برخی افراد «با زبان شیرین به دنیا می‌آیند» و برخی نه. اما علم عصب‌شناسی می‌گوید: مغز انسان در هر سنی می‌تواند مسیرهای عصبی جدید بسازد. تحقیقات روی افراد ۵۰ تا ۶۰ ساله نشان داده است که پس از چند ماه تمرین کلامی منظم، تغییرات محسوسی در الگوهای گفتاری آنها ایجاد می‌شود.
فن بیان مانند دوچرخه‌سواری است. کسی با دوچرخه به دنیا نمی‌آید. تعادل را یاد می‌گیرد، زمین می‌خورد، بلند می‌شود و نهایتاً بدون دست هم می‌تواند براند. مشکل اینجاست که بسیاری از معلمان هرگز حتی یک جلسه تمرین واقعی برای فن بیان نگذاشته‌اند.


راهکار عملی:
یک متن ۵۰۰ کلمه‌ای را انتخاب کنید. هر روز آن را با صدای بلند بخوانید، اما هر روز با یک حالت روحی متفاوت: امروز خسته، فردا پرانرژی، پس‌فردا عصبانی. بعد از دو هفته، صدای روز اول را با روز چهاردهم مقایسه کنید. تفاوت را خواهید دید.

۲. هرچه بلندتر حرف بزنم، جدی‌تر گرفته می‌شوم
بسیاری از معلمان تصور می‌کنند اگر در کلاس شلوغ داد بزنند، دانش‌آموزان ساکت می‌شوند. حقیقت این است که مغز انسان به صداهای بلند و یکنواخت عادت می‌کند و به مرور آنها را فیلتر می‌کند. نتیجه: پنج دقیقه سکوت، بعد دوباره همان آش و همان کاسه …
اما معلمان باهوش از یک ترفند ساده استفاده می‌کنند: تضاد صدا. وقتی کلاس شلوغ است، ناگهان بسیار آرام و شمرده شروع به حرف زدن می‌کنند. این «شکست الگو» باعث می‌شود مغز دانش‌آموزان مجبور شود برای درک صدا، سکوت کند.
یک مثال واقعی:
معلمی در یکی از دبیرستان‌های اصفهان تعریف می‌کرد که سال‌ها فریاد زده تا کلاسش را اداره کند. یک روز از شدت خستگی روی صندلی نشست و فقط سکوت کرد. سه دقیقه بعد، صدای مگس هم در کلاس نمی‌آمد. پس از آن روز، هر وقت کلاس شلوغ می‌شد، به جای فریاد، روی صندلی می‌نشست و منتظر می‌ماند. دیگر هیچ وقت مجبور نشد صدایش را بلند کند.

راهکار عملی:
فردا سر کلاس، بدون هیچ مقدمه‌ای، در اوج شلوغی، ده ثانیه کامل سکوت کنید. دست نزنید، «بچه‌ها» نگویید، هیچ کاری نکنید. فقط بایستید و سکوت کنید. نتیجه را مشاهده کنید.

۳. اشتباه گفتن عیب دارد. باید بی‌نقص صحبت کنم
کمال‌گرایی در کلام، یکی از بزرگ‌ترین دشمنان مهارت‌های ارتباطی است. معلمی که جلوی دانش‌آموزان اشتباه می‌کند و وانمود می‌کند که نشده، دو پیام ناخواسته می‌فرستد: اول اینکه اشتباه کردن بد است، دوم اینکه من هیچ وقت اشتباه نمی‌کنم (که به وضوح دروغ است).
اما معلمی که با آرامش می‌گوید: «ببخشید، اشتباه گفتم. درستش این است…» نه تنها شخصیت خود را خدشه‌دار نمی‌کند، بلکه اعتماد دانش‌آموزان را جلب می‌کند. چرا؟ چون انسان به نظر می‌رسد، نه یک مجسمه بی‌نقص.
راهکار عملی:
دفعه بعد که یک کلمه یا جمله را اشتباه گفتید، بدون مکث اضافه بگویید: «معذرت می‌خواهم، اشتباه گفتم. درستش این است…» و ادامه دهید. خواهید دید کلاس نه تنها به شما نخواهد خندید، بلکه با دقت بیشتری گوش می‌دهد.
اثر دانینگ‑کروگر: توهم دانش در عمل
سال ۱۹۹۹، دو روانشناس به نام‌های جاستین کروگر و دیوید دانینگ پژوهشی انجام دادند. نتیجه؟ افرادی که کمترین دانش را در یک زمینه دارند، بیشترین اعتماد به نفس را از خود نشان می‌دهند. و هرچه دانش بیشتر می‌شود، شک و تردید بیشتری ظاهر می‌شود.
این اثر در میان معلمان بسیار دیده می‌شود. معلمی که فکر می‌کند «عالم است» هرگز به دنبال بازخورد نمی‌رود. از همکارش نمی‌پرسد


«بیا سر کلاسم ببین چطورم». صدایش را ضبط نمی‌کند. از دانش‌آموزانش سؤال نمی‌کند «کجای کار را می‌توانم بهتر کنم؟»
و نتیجه؟ او با همان الگوهای اشتباه تا بازنشستگی پیش می‌رود. بدون اینکه هیچ وقت بفهمد چرا دانش‌آموزانش همیشه خسته‌اند.

سه قدم برای خروج از توهم دانش

قدم اول – این هفته:
صدای خود را ضبط کنید. یک قسمتی از تدریس یا توضیح یک مطلب ساده. سپس گوش دهید. از خودتان نپرسید «خوب بود یا بد؟» فقط بپرسید: «آیا این صدایی است که فکر می‌کردم دارم؟»
قدم دوم – همین هفته:قدم دوم – همین هفته:
از یک همکار یا دو دانش‌آموز مورد اعتماد بپرسید: «اگر یک نکته در نحوه صحبت کردن من وجود دارد که خسته‌تان می‌کند، آن چیست؟» قول دهید ناراحت نمی‌شوید. و واقعاً ناراحت نشوید.
قدم سوم – حداکثر تا یک ماه آینده:قدم سوم – حداکثر تا یک ماه آینده:
در یک جلسه شلوغ، به جای بلند کردن صدا، ناگهان سکوت کنید. ده ثانیه. فقط بایستید. نتیجه را یادداشت کنید. آن را با نتایج جلسات قبلی که فریاد زده‌اید مقایسه کنید.

حرف آخر

بزرگ‌ترین فاجعه برای یک معلم این نیست که فن بیان بلد نیست. فاجعه این است که فکر می‌کند بلد است. و هیچ کس تا به حال به او نگفته: «اینطور که حرف می‌زنی، کسی واقعاً گوش نمی‌دهد.»
امروز می‌توانید آن کسی باشید که اول به خودش می‌گوید، بعد شاید به یک همکار دیگر.


اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات

فهرست مطالب

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x